محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2210
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عثمان گفت : « چرا پوستينت شپش گذاشته اين را جدى مىگويى ؟ » عمر مدتى دراز خاموش ماند و چون جمع پراكنده شدند گفت : « به خدا اى امير مؤمنان تو به نزد من عزيزتر از اينى ولى دانستم كه كسانى بر درند كه دانستهاند تو ما را براى مشورت فراهم آورده اى ، خواستم گفتهء من به آنها برسد و خيرى سوى تو بكشانم يا شرى از تو برانم » پس عثمان عاملان خويش را به محل عملشان پس فرستاد و بگفت با كسانى كه آنجا هستند سختى كنند و نيز گفت كه كسان را در سپاههاى رفته ، دير بدارند و تصميم داشت مقرريشان را لغو كند تا مطيع وى شوند و به او محتاج باشند . سعيد بن عاص را نيز سوى كوفه فرستاد كه مردم كوفه با سلاح سوى وى آمدند و مقابله كردند و او را پس فرستادند و گفتند : « نه ، به خدا مادام كه شمشير بدست داريم كس را نابدلخواه عامل ما نكنند . » ابو يحيى عمير بن سعد نخعى گويد : گويى اشتر ، مالك بن حارث نخعى را مىبينم كه غبار بر چهره داشت و شمشير آويخته بود و مىگفت : « به خدا تا شمشير بدست داريم وارد كوفه نخواهد شد » مقصودش سعيد بود و اين به روز جرعه بودند . جرعه مكانى است بلند نزديك قادسيه كه مردم كوفه آنجا با سعيد مقابل شدند . ابى ثور حدائى گويد : روز جرعه كه مردم با سعيد بن عاص چنان كردند پيش حذيفة بن يمان و ابو مسعود عقبة بن عمرو انصارى رفتم كه در مسجد كوفه بودند ابو - مسعود قضيه را مهم مىشمرد و مىگفت : « به نظر من او بر نمىگردد مگر آنكه خونريزى شود . » حذيفه گفت : « به خدا بر مىگردد و به اندازهء يك حجامت خون نمىريزد ، هر چه اكنون مىدانم وقتى محمد صلى الله عليه و سلم زنده بود مىدانستم كه يكى صبحگاه مسلمان باشد و هنگام شب مسلمان نباشد و با مسلمانان پيكار كند و روز بعد خدا بكشدش و . . . نش به هوا شود . »